از خاک تا افلاک
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

 

خرمشهر!
نام حماسی تو را
بر یاقوت حک باید کرد
که مردان هر ایل و تبارت
تفنگ از طاقچه بر گرفتند
و خشابش را
از تیر تقاص پر ساختند
پیشانی خصم زخمی عمیق دید

خرمشهر!
هر گز از خاطر نخواهیم برد
صمیمیت سیال تو را
بوی مخملی کتفهایت را
و شرجی ات را...
اگر رودخانه ماهیان خویش را
و اگر ماه
دشت ستارگانش را
انکار کند
در توان جهان نخواهد بود
که تو را
ای ماه میهن
فراموش کند

خرمشهر!
هم از خاک پاک تو بود
که جنگاوران خورشیدی میهنم
از شانه های اروند
خدنگ نور
یه سینۀ توفان کاشتند
و شانه به شانۀ هم
آفتاب آزادی را در آغوش گرفتند

شاعر / نویسنده : مجید زمانی اصل

[ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سلما ]

شاید برای آمدنت دیر کرده‌ای

وقتی نگاه آینه را پیر کرده‌ای

دیری است آسمان مرا شب گرفته است

خورشید من، برای چه تأخیر کرده‌ای؟

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ سلما ]

 



دنیاست چو قطره ایّ و ، دریا زهرا
کی فرصت جلوه دارد اینجا ، زهرا

قدرش بود امروز نهان چون دیروز
هنگامه کند و لیک فردا ، زهرا

خالق چو کتاب خلقت انشا فرمود
عالم چو الفبا شد و معنا ، زهرا

احمد که خدا گفت به مدحش : لولاک
کی می شدی آفریده ، لولا ، زهرا

طاها و علی دو بیکران دریایند
وآن برزخ ما بین دو دریا زهرا

او سرّ خدا و لیلة القدر نبی است
خیر دو سرا ، درخت طوبی ، زهرا

بر تخت جلال ، از همه والاتر
بر مسند افتخار ، یکتا ، زهرا

در آل کسا محور شخصیّتهاست
مابین اَب و بَعل و بنیها ، زهرا

سر سلسله ی نسل پیمبر کوثر
سرچشمه ی نور چشم طاها ، زهرا

تنها نه همین مادر سبطین است او
فرمود نبی : اُمّ ابیها ، زهرا

آن پایه که دیروز پیمبر بنهاد
امروز نگهداشته بر پا ، زهرا

از احمد و مرتضی چه باقی مانَد
از مجمعشان شود چو منها ، زهرا

[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سلما ]


باغ شکوفه می کند به یمن نام فاطمه

 سرو قیام می کند به احترام فاطمه

روز حساب ماه من، ز پرده می شود برون

 حجاب اگر برافکند ز رخ امام فاطمه

سحر اگر ز چشم جان، نگه کنی به آسمان

 سکه خورشید زند فلک به نام فاطمه

دولت شب به سر شود، دور جهان دگر شود

تیغ کشد چو نور حق به انتقام فاطمه

بهار می رسد ز راه، می شکفد دوباره ماه

 اگر به گوش باغها رسد پیام فاطمه

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سلما ]


آفتاب آسمانی

 

فاطمه گویاترین فریاد عشق             روح سبز عاطفه، همزاد عشق

ای دلت پر نور تر از آفتاب                 ای کلامت عشق را تفسیر ناب

موج زن در هر کلامت شط نور           خطبه هایت شرح ناب خط نور

حرفهایت مرهم زخم علی               خطبه ات برّان چو شمشیر ولی

مظهر یکتا پرستی جز تو کیست        راز نامکشوف هستی جز تو کیست

رخ نهان می کرد از شرم تو ماه         پیش تو خورشید گم می کرد راه

مریم از تو معرفت آموخته                 چشم بر دست تو هاجر دوخته

دست اعجاز تو موسی آفرین            بر تو گوید صد چو موسی آفرین

آب کوثر اشکهای چشم توست         آتش دوزخ نشان خشم توست

ای شب تردید را صبح یقین              آفتاب آسمانی در زمین

در تنور عشق چون بگداختی            با علی با قرص نانی ساختی

با علی آن سوی باور رفته ای           تا خدا با بال حیدر رفته ای

در فصول بی بهار عاطفه                 آمدی با کوله بار عاطفه

آمدی در وادی لبریز ظلم                 ای بهار عدل در پائیز ظلم

آمد و با خامه ای از جنس درد          عشق را بر لوح دل ترسیم کرد

ای فروغ دیدگان بو تراب                  نور نابی نور نابی نور ناب

در سر سودایی من شور توست       حیرت آیینه از منشور توست

شاعر : نعمت الله شمسی پور

[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سلما ]

معلمی شغل نیست . عشق است . ذوق است .ایثار و فداکاریست . اگر به عنوان شغل به آن می نگری رهایش ساز و اگر عشق توست ، بر تو مبارک باد .

استاد شهید ، مرتضی مطهری

[ ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سلما ]

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود 

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

همه می دانند،
که "مهدیه" اسم مکان است
و "فاطمیه" اسم زمان، اما ایمان دارم که
به همین زودیها
"مهدیه" اسم زمان خواهد شد
و "فاطمیه" اسم مکان...
 
خدا کند زود بیاید آن که انتقام سیلی زهرا(ع) بگیرد.
[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سلما ]

بسم الله الرحمن الرحیم ـ الحمدلله رب العالمین

دلم زهجر شهیدان چرا نمی لرزد
برای دوری یاران چرا نمی لرزد


دلی که سنگ شده از قصاوت بی حد
دمی بیاد شهیدان چرا نمی لرزد


ز فعل زشت من عرش خدا به لرزه آمده
ز ارتکاب گناهان چرا نمی لرزد

لطافت از دل من رفته و دلم مرده
به وقت خواندن قرآن چرا نمی لرزد


میان مجلس ذکرم ولی دلم آرام
به شوق دیدن جانان چرا نمی لرزد


نمی تپد دل من لحظه ایی خدا گونه
شده سراچه ی شیطان چرا نمی لرزد


وجود کاهل من در سکون بی فکریست
به زیر کوه گناهان چرا نمی لرزد

دلم زدیدن هر روی خوش به لرزه آمده است
بیاد مه روی دوران چرا نمی لرزد


دل خراب من از دوری گل زهراست
نگار مانده به هجران چرا نمی لرزد

 

[ ۱۳٩۱/٢/۳ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ سلما ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب